تبليغاتX
اسرار عشق و مستی

 
نبودن هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.بودنت را از دست مده  
+ نوشته شده در  88/02/16ساعت 9:18  توسط رویا  | 

-------------------------------------------------------------------------------
 

پروانه احساسم در دام عنکبوتی افتاد ٬ که عنکبوتش سیر است ٬
نه میتواند پرواز کند ٬ نه میتواند بمیرد . . .

+ نوشته شده در  88/01/19ساعت 7:36  توسط رویا  | 

 

نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم

انگاري حال و هوام به هم ريخته ! يهو همه چيز در يك لحظه از فكرم خارج مي شه. تو اون لحظه هيچي تو ذهنم نيست. هيچ چيز. يادم مي ره چرا اينجام؟ چرا اين ساعت؟ كجا مي خوام برم؟ گيج و مات و مبهوت قلبم شروع مي كنه به تپش هاي بلند كه هر تپش آن جسمم را مي لرزونه. دستام يخ مي كنه. چقدر دلهره ريخته تو دلم. مثل يك مترسك سر جام خشكم زده. مي فهمم كه همه دارند چپ چپ منو نگاه مي كنند اما هيچي يادم نمياد ....

يكي از همكارام مياد نزديكم. رويا چي شده؟

و من درمانده، مستاصل و با خجالت مي پرسم مي شه بگي من اين ساعت اين جا چي كار مي كنم؟

همكارم فكر مي كنه كه باز قصد شوخي دارم و مي زنه پشتم و مي گه خل شدي خوب ساعت ۲ بعدازظهره. مي خواستي تشريف ببري منزل ... . اينجا هم طبقه همكف كه يهو  دوباره همه چيز مثل يك صاعقه برميگرده توي مغزم. يك آهي مي كشم و دستم را روي سرم مي گذارم. جهش اين ها خيلي سريع به مغزم خطور كرده و انگار مغزم يخ كرده. نفس راحتي مي كشم كه باز برگشتم.

هنوز هم همكارم در تماشاي قيافه بهت زده و حيران من مونده. هنوز هم داره فكر مي كنه كه دارم مسخره بازي درميارم. تا مي خواد حرف بزنه ازش تشكر مي كنم و با سرعت از پيشش مي رم به سمت درب خروجي.

اين مسئله نه اين بار بلكه تازگيها دو سه بار ديگه برام پيش اومده. اما ....

جدي گرفتنش منو مي ترسونه و بي خيال شدنش يه طور ديگه ...

اينها را گفتم اگه طوريم شد، بدونيد ناخودآگاه همه چيز را فراموش كرده ام حتي !!!!

شايد ذهن و مغزم ديگه كشش نداره و مي خواد كمي استراحت كنه ...

اما اگه مي شد يك سري چيزها را واقعا براي هميشه فراموش كرد چقدر خوب مي شد مگه نه ؟؟؟

اما هرجوري شد تو منو فراموش نكني ها !!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  87/12/19ساعت 12:13  توسط رویا  |